خرید بک لینک
چو ضحاک شد بر جهان شهریاربرو سالیان انجمن شد هزارسراسر زمانه بدو گشت بازبرآمد برین روزگار درازنهان گشت کردار فرزانگانپراگنده شد کام دیوانگانهنر خوار شد جادویی ارجمندنهان راستی آشکارا گزندشده بر بدی دست دیوان درازبه نیکی نرفتی سَخُن جز به رازدو پاکیزه از خانه ی جمشیدبرون آوریدند لرزان چو بیدکه جمشید را هر دو دختر بُدندسر بانوان را چو افسر بُدندز پوشیده رویان یکی شهرنازدگر پاکدامن به نام ارنوازبه ایوان ، ضحاک بردندشانبران اژدهافش سپردندشانبپروردشان از ره جادوییبیاموختشان کژی و بدخوییندانست جز کژی آموختنجز از کشتن و غارت و سوختن" فردوسی " افسر : تاج پادشاهیفش : شبیه ، مانند

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53

به آواز گفتند کای سرفرازغم و شادمانی نماند درازنگه کن که ضحاک بیدادگرچه آورد زان تخت شاهی به سرهم افراسیاب آن بداندیش مردکزو بُد دل شهریاران به دردسکندر که آمد برین روزگاربکشت آنکِ بُد در جهان شهریاربرفتند و زیشان به جز نام زشت نماند و نیابند خرم بهشت" فردوسی "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53

و از آن جا به شهری رسیدیم و آن را قیساریه خوانند و از عکه تا آن جا هفت فرسنگ بود. شهری نیکو با آب روان و نخلستان و درختان نارنج و  ترنج و باروی حصین و دری آهنین و چشمه های آب روان در شهر، و مسجد آدینه یی نیکو ، چنان که چون در ساحت مسجد نشسته باشند تماشا و تفرج دریا کنند. و خمی رخامین آن جا بود که همچو سفال چینی آن را تنک کرده بودند چنان که صد من آب در آن گنجد. روز شنبه سلخ شعبان از آن جا برفتیم همه بر سر ریگ مکی برفتیم مقدار یک فرسنگ ، و دیگر باره درختان انجیر و زیتون بسیار دیدیم همه راه از کوه و صحرا مشجر بود. چون چند فرسنگ برفتیم به شهری رسیدیم که آن شهر را کفرسابا و کفر سلام میگفتند و از این شهر تا رمله سه فرسنگ بود ، و همه راه درختان بود چنان که ذکر کرده شد.خُم : خمره رُخام : سنگ مرمرتنک : پهن سَلخ : روز آخرماه قمری " ناصرخسرو قبادیانی " بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53

شنیدی که ضحاک شد ناسپاسز دیو و ز جادو جهان پرهراسچو زو شد دل مهتران پر ز دردفریدون فرخنده با او چه کرد  " فردوسی "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53

مولانا جلال الدین مثنوی را برای تعلیم و تربیت یاران و مریدان خود که بیشتر آنان عامه مردم بوده اند ، سروده است. بنابراین در مثنوی اشاره ها وتمثیل هایی که برای عامه مردم پذیرفتنی و قابل فهم باشد بسیار به کار رفته است و ازین رو نشانه هایی از باورها و آداب و رسوم عامه مردم و طرز زندگی و روش کار طبقات گوناگون جامعه ی عصر مولانا را هم در مثنوی می توان یافت. ***" پرورش باز " از " باز " در شکار استفاده می کردند و پادشاهان هنگامی که به شکار می رفتند باز را بر دست خود می نشاندند و برای گرفتن شکار آن را به پرواز در می آورند .برای تربیت باز چند روز سر باز را در کلاهی پارچه ای فرو می کردند و کلاه پارچه ای را محکم می بستند ، بعد از چند روز در حالی که شکاری در آسمان پرواز می کرد ، کلاه را از سر باز بر می داشتند ، باز فورا شکار را در آسمان می دید ، به سوی شکار پرواز می کرد و آن را می گرفت و بر زمین باز می گشت. به این گونه باز را پرورش می دادند و به آن می آموختند که بر دست پادشاه بنشیند.گر امین آیید سوی اهل رازوارهید از سر کُله مانند بازسر کلاهِ چشم بندِ گوش بندکه از

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53

منجای تمام کسانی که کنارت هستندجای تمام کسانی که  تورا می بینندکه درقاب چشمانتجا دارندجای تمام کسانی که تو هر روز ازحوالیشانگذر می کنیدلم برایت تنگ شده" عادل دانتیسم "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53

ولنتاین..؟سپندار مزدگان..؟روز عشق..!!؟چه می گویند اینها؟؟بین خودمان بماند!عجب طاقتی دارند بعضی ها؟یک سال تمام منتظر می مانندتنها برای یک روز!مثلاعاشقانه کنار هم ماندن..!این چیزها به من وتو نیامده من اگر هر روز نگویمت که چشمانتمرا دیوانه وشیدا می کندانگار نصفه ونیمه می مانم !من هر روز می نشینم خوب فکر می کنم!به دوست داشتنتبه خواستنت! به بودنت..!که چقد خوب است کسی را دارم در زندگی ام که فارغ از هر چیز وهر کسنشسته به تماشای من_زندگی اش..می نشینم فکر می کنم به اینکه من تو را هر روز که می بینم دست بر دلم می گذارم وخیلی بلند می گویم :من می خواهم بی دلیل در آغوش بگیرمت..بی دلیل ببوست بی دلیل برایت بمانم واین بی دلیل های ساده اماخاص وخالص است که زندگی می سازد!یاد بگیر عزیز من !به زبان اگر آوردی دوستت دارم راباور می خواهدباور اینکه هیچکس وهیچ چیز در این دنیا به اندازه دونفره هایتاننمی تواند تو را عاشق کند باور اینکه تا اوی هست تو هم باید باشی و این باید هیچ چون وچرایی هم در کارش نیستیک کلام است وبس!او هست.. تو هستی.

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 15:53


مادر می گوید : دلتنگ نباش !

پیدایش می شود حتما .

اما دریغ که نمی داند 

گم شده ی این قصه منم !



" رضا کاظمی "



برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

از شیخ ما سوال کردند کی از خلق به حق چند راه ست ؟ به یک روایت گفت هزار راه بیش است و به روایتی دیگر گفت به عدد هر ذراتی از موجودات راهی ست به حق اما هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبک تر از آن نیست که راحتی به کسی رسد و ما بدین راه رفتیم و همه را بدین وصیت می کنیم.  منبع اصلی  : اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید / محمد بن منوّر بن ابی سعد بن ابی طاهر بن ابی سعید میهنی

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

آن سوی دریا هازنی استکه هر صبح او را به یاد دارم.با دستانی که عطر نان و عسل دارند ،و گیسوانی که مرا در پناه خود می گیرندزنی که آغوشش بندرگاهی استکه این کشتی درهم شکسته سرگردانمی تواندتا ابدپهلو بگیرد. ] سرودی است که هر صبح با خود زمزمه می کند ... اولیس [  " شیزو "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

برف می باردخواب آتش می بیندشومینه سرد و خاکستریزمین افسرده و خیستن عریان خود را به زمستانتسلیم می کندو  پنجره انعکاس مردی استکه درمانده خیابان را می نگردبرف می بارد" شیزو "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

شیار دست هاش را ،نشان می دهد پدر ؛" هنوز گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره "امااز ابر چشم هاش چکه می کند تصویر زنی جوان !" رضا کاظمی "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

بعد از آن از آن جا برفتیم و به دیهی رسیدیم که آن را حیفا میگفتند و تا رسیدن بدین دیه در راه ریگ فراوان بود ، از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ریگ مکی گویند، و این دیه حیفا بر لب دریاست و آنجا نخلستان و اشجار بسیار دارد. آن جا کشتی سازان بودند و کشتی های بزرگ می ساختند و آن کشتی های دریایی را آن جا جودی میگفتند. از آنجا جا به دیهی دیگر رفتیم به یک فرسنگی که آن را کنیسه میگفتند ، از آن جا راه از دریا بگردید و به کوه در شد ، سوی مشرق و صحراها و سنگستانها بود که وادی تماسیح میگفتند. چون فرسنگی دو برفتیم دیگر بار راه با کناردریا افتاد و آن جا استخوان حیوانات بحری بسیار دیدیم که در میان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود. معجون : سرشته " ناصرخسرو قبادیانی " بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

من بی می ناب زیستن نتوانمبی باده کشید بارتن نتوانممن بنده آن دمم که ساقی گویدیک جام دگر بگیر و من نتوانم  " خیام "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

ضحاک وار کشته بسی بی گناه را بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را" قاآنی "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 9:53

صفحه بندی